شوخی جادوگر

خرید بک لینک

به نام خدای بخشنده و مهربان

شوخی جادوگر

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

روزی روزگاری جادوگری که از مسخره کردن دیگران خوشش می آمد، تصمیم گرفتبا مردم ساده دل و زحمتکش یک روستا، شوخی کند. برای همین مرغ و خروسهایشان را جادوکرد و همه ی آنها دندانهایی بسیار ریز و ظریف اما قوی و برّنده درآوردند و بهخوردن گوشت علاقه مند شدند.مرغ و خروسها بعد از آن علاوه بر خوردن دانه، گوشت هممی خوردند. خروسها که زورشان بیشتر بود،به جوجه های تازه از تخم درآمده حمله میکردند و بدن لاغر و ظریف آنها را زیر دندانهای تیز و کوچکشان له می کردند و بالذّت می خوردند. مرغها هم تا چشم خروسها را دور می دیدند،جوجه هایشان را یک لقمه یچپ می کردند.

چند روز پس از این ماجرا،روستاییان دیدند که جوجه های کوچولو یکی یکیناپدید می شوند.فکر کردند که دزد به سراغ لانه ی مرغهایشان آمده است. لانه ها رازیر نظر گرفتند و به راز وحشتناکی پی بردند: مرغ و خروسها دندان در آورده بودند وجوجه های خودشان را می خوردند. مردم خیلی ناراحت شدند و به فکر چاره افتادند. مردجوانی پیشنهاد کرد که تعدادی مرغ و خروس از روستاهای دیگر بخرند و نگهداری کنند وهمین کار را هم انجام دادند. اما هنوز چند روزی نگذشته بود که آنها هم دنداندرآوردند و به جان جوجه ها افتادند.مردم روستا که تخم مرغ یکی از غذاهای اصلیشانبود و می دیدند که جوجه ای زنده نمی ماند که بزرگ شود وبرایشان تخم بگذارد، بیش ازپیش نگران شدند. دور هم جمع شدند و عقلهایشان را روی هم گذاشتند. هرکس چیزی می گفتتا اینکه پسر کوچولوی بامزه ای که روی زانوی پدرش نشسته بود گفت: «جوجه ها را پیشمرغها نگذارید.همینکه از تخم درآمدند ، آنها را از هم جدا کنید و در لانه ی دیگریبگذارید تا خورده نشوند. » دختر بچه ای هم که داشت با عروسکش بازی می کرد و بهحرفهای آنها گوش
می داد گفت:« بله راست می گوید، جوجه ها را جدا کنید و مرغ و خروسها را وادارنمایید که موش بخورند .»

بزرگترها تا حرفهای دخترک را شنیدند ، یاد موشهای توی انبار افتادند واز اینکه این فکرها به ذهن خودشان نرسیده بود، تعجب کردند. مرغ و خروسها بهانبارهای پر از موش منتقل شدند و طولی نکشید که دیگر هیچ موشی جرأت نکرد بهانبارهای پر ازغلّه قدم بگذارد. یک روزجادوگر به روستا آمد و دید که مردم خوشحال وخندان سرگرم کارهایشان هستند و جوجه ها در مرغدانیهایی جدا از پدر و مادرهایشاننگهداری میشوند.با کمی پرس وجو فهمید که شوخی او با مردم روستا چندان ضرری همنداشته است. عصبانی شد و با خودش گفت: « راست گفته اند که دست بالای دست بسیار استو عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد؛ دندانهای مرغ و خروسها تمام موشها را از بینبردند و این به نفع مردم است. »جادویش را باطل کرد و مرغ و خروسها باز هم بی دندانشدند و همه چیز به وضع سابق برگشت. جادوگر هم تصمیم گرفت که دیگر با کسی شوخی نکندو سربه سر مردم ساده دل و بی آزار روستایی نگذارد.

به نام آن دوست که هر چه داریم از اوست...

ما را در سایت به نام آن دوست که هر چه داریم از اوست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمدحسین بازدید: 148 تاريخ: جمعه 27 بهمن 1391 ساعت: 17:04

صفحه بندی

آرشیو مطالب

نظر سنجی

بÙx87 اÛx8cÙx86 Ùx88بÙx84اگ Úx86Ùx87 Ùx86Ùx85رÙx87 اÛx8c Ùx85Ûx8cدÙx87Ûx8cدØx9f

خبرنامه